در اغلب متون و کتب نظریه­های جامعه شناسی، مرتن را در نحله فکری مکتب کارکردگرایی دسته بندی می­کنند، در حالی که مرتن علی رغم تحلیل­های کارکردی­ای که از واقعیت­ها و پدیده­های اجتماعی ارائه می­دهد، خود را کارکردگرا نمی­داند. پاسخ این پرسش که اگر مرتن کارکردگرا نیست چرا در مطالعات خود تحلیل­های کارکردی از امر اجتماعی ارائه نموده است، در گرو درک تفاوت دو دسته اصول و مفاهیم در نظریه­های جامعه­شناسان است که دکتر تنهایی آنها را با ارجاع به توصیه و تعاریف شارحینی مانند مرتن، بلومر، کالینز، بودن، بوریکو و باتامور، مفاهیم تحلیلی و مفاهیم مکتبی می­نامد.[۱]

مفاهیم تحلیلی؛ اصول بنیادی و فرا مکتبی هستند که در پارادایم­های نظری به عنوان مجموعه­ای از ابزارهای تحلیلی-مفهومی تعریف می­شوند که در صورت­های مفاهیم راهبردیِ مقوله­بندی شده، پژوهشگر را قادر می­سازند تا به کمک این مفاهیم، فهم از یک موضوع را به نسبت چارچوب آن رشته مقوله بندی کنند. اما مفاهیم مکتبی؛ یا اصول موضوعه­ی مکتبی که گاه زمینه­های نظری یا مفروضات مسلم و فلسفی یا ایدئولوژیک خوانده می­شوند، مفاهیم ابزاری هستند که اختلاف نظریه­پردازان در یک رشته­ی خاص را در تحلیل و تبیین داده­ها تنظیم می­کنند.

دکتر تنهایی با استناد به آرا و نظرات شارحان بزرگ جامعه شناسی، مفاهیم بنیادی و نظری مانند دیالکتیک و تضاد و کارکرد و ساخت و نظم …. را با تأکید بر تقابل مفاهیم تحلیلی و مفاهیم مکتبی، باز تعریف نموده و ارزش تحلیل نظری این مفاهیم را از کاربرد سیاسی و ایدئولوژیک یا مکتبی آنها تفکیک می­نماید، تا از این طریق نشان دهد همه جامعه شناسان در بکارگیری مفاهیم تحلیلی در توسعه جامعه­شناسی سهیم بوده­اند. مارکس در بکارگیری مفاهیم تحلیل کارکردی همان­قدر در اندیشه­های جامعه­شناختی سهیم است که وبر و دورکهیم در بکارگیری تحلیل دیالکتیکی. هر چند که ممکن است آنها در تحلیل خود از کاربرد این مفاهیم و اصطلاحات اجتناب کرذه باشند. درک مفاهیم تحلیلی نظری و تخیل جامعه­شناختی، زمینه­های فکری و نظری لازم را برای درک این مفاهیم فراهم ساخته و از طبقه­بندی­های اشتباه نظریه­ها و نظریه پردازان، و القای نادانسته­ی تعارضات بین اندیشه­ها و اندیشمندان جلوگیری خواهد کرد.

به نظر مرتن هدف مشترک در راه­های مشترک، همنوایی پدید می­آورد. این همنوایی از نظر وبر، بسته به تفسیر کنش­گر، یا از طریق راه­های سنتی یا از راه­های عقلانی بدست می­آمد. مشروعیت یا بهنجاری نشان دهنده­ی همنوایی و سوی­گیری مشترک تفسیری جمعی است که به دنبال به انجام رسانیدن چیزی است که به همان مفهوم مصطلح کارکرد فهمیده می­شود و گوهر ساخت اجتماعی را تعریف می­کند. بنابر این اگر چه مفهوم کارکرد بیشترین مقبولیت خود را در تحلیل­های اندام­واره­ای اخذ می­کند، ولی مهم­ترین خصوصیت تعریف کارکرد همان فایده ونتیجه­ای است که یک واقعه­ی اجتماعی برای مجموعه­ی ساخت یا نظام اجتماعی در پی دارد، بدون آن که به رویکردهای مکتبی مربوط شود.

” تحلیل کارکردی یک پدیده­، وجود پدیده یا انجام یک فعل را به میزان فواید نتایجی که دارد به حساب می­آورد. یعنی سهمی که در حفظ ثبات در کل جامعه بر عهده می­گیرد.”[۲]

مرتن نظر رادکلیف براون را در باره­ی کارکرد این چنین توصیف می­کند:

“کارکرد هر پدیده­ی اجتماعی عبارت از سهم و کمکی است که آن پدیده به زندگی اجتماعیِ تام می­کند.”[۳]

با این مقدمه می­توان بنابر نظر مرتن معانی سه گانه­ای را در باب کارکرد اشاره کرد:

  1. فعالیت­های اجتماعی استاندارد یا عناصر فرهنگی که به نظام فرهنگی یا اجتماعی کمک می­کنند.
  2. تمام این عناصر کارکردهای جامعه­شناختی مختلفی را به انجام می­رسانند.
  3. وجود تمام این عناصر برای نظام اجتماعی ضروری، ناگریز و اجتناب ناپذیر است.

مرتن دقت ما را به این نکته جلب می­کند که کارکرد مفاهیم ضمنیِ بی­شماری دارد که تنها پنج معنای آن به کار گرفته شده است، در صورتی که به نظر وی، محدود شدن به این معانی بایستی غفلتی عظیم از فهم معانی مختلف از کارکرد به شمار آید. این پنج مفهوم متداول از معنای کارکرد زمانی رخ می­دهند که :

  1. کارکرد به گروه­های عمومی که به شکل مراسم اجرا می­شود بر می­گردد.
  2. کارکرد به مفهوم شغل به شیوه­ای که وبر به کار برده است برمی­گردد: یعنی شیوه­ی تخصیص و ترکیب کارکردهای افراد.
  3. کارکرد به فعالیت­های پایگاه یا پست سیاسی برمی­گردد.
  4. کارکرد به تناسب میان متغیرها(روابط متقابل) برمی­گردد.
  5. کارکرد به سهم و نقش آن در حفظ بقای نظام اجتماعی برمی­گردد. مفهومی که از زیست شناسی وارد جامعه­شناسی شده است.

این نیز تعریفی از مفهوم کارکرد اجتماعی در یکی از واژه­نامه­های جدید است.کارکرد یعنی:

“این که چگونه(یک پدیده یا) نظام اجتماعی کار می­کند، چگونه تغییر می­کند و چه نتایجی به وجود می­آورد. چه روابطی میان عناصر یک نظام کلی وجود دارد. جایگاه هر کدام در نظام اجتماعی کجاست و این که هر کدام با این خصیصه­ها چه نتایجی را دنبال می­کنند….”[۴]

مرتن هنگام شرح نظریه­ی کارکردگرایی غیر انسجامی می­نویسد نباید گمان برد محافظه­کاری یا هر نوع تعهدات ایدئولوژیکی دیگری ذاتی این مکتب هستند. در حقیقت می­خواهد تأکید کند که تحلیل کارکردی[۵] غیر از تحلیل کارکردگرایانه[۶] است. یعنی مفهومِ تحلیلیِ کارکرد، مفهومی مجزا از مفهومِ مکتبیِ آن است. مرتن با تأکید بر این تفکیک و جداانگاری از مکتب کارکردگرایی انسجامی معروف، که علایق شدید مکتب محافظه­کارانه را دنبال می­کند، تبری جسته و در واقع می­خواهد اعلام کند که همکاران وی تبیین یا تحلیل کارکردی او را تحلیل یا تبیینی کاکردگرایانه تعبیر می­کنند، تعبیری که وی با آن شدیداً مخالف است. پس این غفلت؛ یک معنا دیدن مفاهیم و اصول، در میان جامعه­شناسان دهه­ی شصت امریکا نیز متداول بوده است. او می­خواهد اعلام کند که کارکردگرایی را نه تنها با معنای شیوه­ی تحلیلی آن می­پذیرد و دیگران نباید تحلیل کارکردی وی را با تحلیل کارکردگرایانه­ی دیگران به اشتباه یکسان تلقی کنند. او حتی تحلیل کارکردی مارکسی را نیز به خوبی به عنوان مفهوم تحلیلی، ونه، مکتبی، بررسی کرده و اشاره می­کند که:

“این حقیقت که تحلیل کارکردی در کار برخی ذاتاً محافظه­کارانه یا ذاتاً انقلابی دیده شده است خود مؤید این نکته است که مفهوم تحلیل کارکردی ذاتاً نه انقلابی و نه محافظه­کارانه است. این (دو معنایی اصطلاحات) نشان دهنده­ی این واقعیت است که تحلیل کارکردی درگیر هیچ گونه تعهد ایدئولوژیکی ضمن­ای نیست، اگر چه مثل هر تحیل جامعه­شناختی دیگری، محکوم است با طیف وسیعی از ارزش­های ایدئولوژیکی (یا مکتبی) آمیخته شده باشد.”[۷]

به دیگر سخن، به نظر مرتن، دو دسته تعابیر از مفاهیم جامعه­شناختی وجود دارند: یکی تفسیرهای غیر ایدئولوژیکی، یعنی مفاهیم تحلیلی، و دیگری تعابیر ایدئولوژیکی یعنی مفاهیم مکتبی و یا به صورت مفاهیم فلسفی که کالینز مطرح نموده است.[۸] کالینز در شرح خود از تحلیل­های چند معنایی مفاهیم، بیشتر به شرح مفهوم تضاد در هر دو شکل مفهومی آن می­پردازد. او برای مثال، در شرح مفهوم تحلیلی تضاد به خوبی و روشنی اشاره می­کند که وبر در برابر و ادامه­ی فهم مارکس از نظریه­ی قشربندی نکته­ای را به نظریه­ی مارکس اضافه می­کند که:

“شرایط درگیر در تحرک و تولید ذهنی، به طور تحلیلی از مالکیت جدا هستند، و بدین وسیله اساس نظریه­ی تضاد را بازنگری می­کند و سلسله منابع مهم دیگری را بر این نظریه اضافه می­کند….”[۹]

 

[۱] – این متن گزیده و تلخیصی از فصل پنجم اثر ذیل است:

ابوالحسن تنهایی؛(۱۳۸۹)؛ جامعه شناسی نظری؛ انتشارات بهمن برنا؛ چاپ سوم؛ تهران

۲- Marshall, “Con .Dictionary of Sociology”, 1996; 190.

۳- Ibid

۴- Johnson, “The Blackwell Dictionary of Sociology “, 2000; 218.

۵-Functional Analysis

۶-Functionalistic Analysis

۷- merton Robert K, 1975, Social Theory and Social Structure” , New York: free press. P 93

[۸]- نک: فصل هفتم کتاب جامعه شناسی نظری دکتر تنهایی یا به :

http://www.khedmatgozar.net/fa/index.php/sociology/ideas/130-randall-collins

۹- Collins R,1975, “Conflict Sociology”, New York :Academic Press. P 58

 

مفاهیم تحلیلی؛ اصول بنیادی و فرا مکتبی هستند که در پارادایم­های نظری به عنوان مجموعه­ای از ابزارهای تحلیلی-مفهومی تعریف می­شوند که در صورت­های مفاهیم راهبردیِ مقوله­بندی شده، پژوهشگر را قادر می­سازند تا به کمک این مفاهیم، فهم از یک موضوع را به نسبت چارچوب آن رشته مقوله بندی کنند. اما مفاهیم مکتبی؛ یا اصول موضوعه­ی مکتبی که گاه زمینه­های نظری یا مفروضات مسلم و فلسفی یا ایدئولوژیک خوانده می­شوند، مفاهیم ابزاری هستند که اختلاف نظریه­پردازان در یک رشته­ی خاص را در تحلیل و تبیین داده­ها تنظیم می­کنند.